تبليغاتX
آدمیزاد - حرف حرف می آورد. نمایشنامه ای در یک پرده.

آدمیزاد

من احساس برخورد باران به خاکم.. یا دست کم, دلم می خواهد اینطوری باشم!

ابلیس: در ذهن تو یک صندلی برای نشستن نیست. نه جایی و مکانی٬ نه نوری و صحنه ای. هیچ! کلمات به دنبال هم ردیف می شوند و چون باد می گذرند. حتی من٬ که آغازگر این داستانم٬ شکلی و صورتی ندارم. یا بهتر بگویم برایم تصور نمی کنی. در این صحنه هستم و نیستم!

 آدمیزاد: گزیری نیست. تو خود آشنا به این قائله هستی. آفرینش های میان تهی به دست آفریدگار تهی دست. میل آفرینش در ذهن هست٬ لیکن این کله که خالی بماند از ایده٬ خلقت زایش می شود و ذهن زیر این سنگین بار می زاید! - چار قلو- این جور وقت هاست که آفرینش٬ کار گل می شود. پر رنج و بی حاصل.

ابلیس: من سکوت می کنم. مسئولیت این کفر ها که می گویی پای خودت. یک بار در روز خلقت موضع خودم را اعلام کردم. نه حال بحث دارم نه حوصله ی مجادله! وقتم هم پر است. فول تایم فوکوس کرده ام روی دکتر پژوهان پنجه طلایی!

آدمیزاد: خرچنگ پنجه طلایی شنیده بودیم.

ابلیس: به هر حال هر کسی یک طوری با حیثیت ما بازی می کند. یکی می آید قیافه ما را نقاشی کند٬ اخ و دم و چنگال سه شاخ به ما می بندد. یک سری هم ور می دارند رنگ و پنگ می مالند به سرو کله شان که ما شیطان پرستیم! دستشان را هم اینجوری می گیرند که یعنی این کله شیطان است. اینها هم شاخ هاش هستند. جناب عالی هم که اینجوری ما را مچل خودت کرده ای. به هر حال بیگانه جدا دوست جدا می شکند.

آدمیزاد: ماشا.. دل پر دردی هم داری.

ابلیس: یک ترمی هست در پزشکی به اسم بزوآر. که یعنی آدمهای استرسی مویشان را تکه تکه می کنند و می خورند. بعد این جمع می شود توی معده و روده شان به صورت یک کلاف و گلوله در می آید و راه خروجی را می بندد.

آدمیزاد: بلدم.

ابلیس: یک عمر - زبان می گوید یک عمر٬ یک عمر بشریت٬ بلکم بیشتر- این غم ذره ذره مثل موی بز رفته دریچه ی پیلور ما را گرفته. کیس سناخته شده ی GOO شده ایم. الان می خواهیم استفراغ کنیم.

آدمیزاد: استغفار کن.

ابلیس: توبه ی گرگ مرگ است.

آدمیزاد: ما بچه که بودیم یک بازی می کردیم به اسم بالا بلندی. یکی گرگ می شد. می افتاد دنبال بقیه. هر کسی که بالا تر از سطح زمین قرار می گرفتدر برابر خورده شدن مصونیت داشت. و گرگه نم توانست او را بگیرد. خود ما هم چن بار گرگ شدیم. ولی توبه نکردیم. احتمالا" به همین خاطر تا حالا زنده ایم.

ابلیس: نه عزیزم. آن جانوری که بین پایینی و بالایی فرق می گذارد گرگ نیست. سگ نگهبان است.

آدمیزاد: حالا ما آن موقع انقدر سیاسی به این مسئله نگاه نمی کردیم.

ابلیس: اتفاقا" دید من کاملا" اجتماعی است. حرفت توی مایه های نوشته های قهوه خانه ای است که می نویسند اینجا ۳۰گار کشیدن و بحث ۳۰یا۳۰ ممنوع است!

آدمیزاد: یک بار استاد فیزیک پزشکی ما داشت درس می داد. او که مثل خیلی دیگر از استاد ها خودش را در زمینه های مختلف صاحب نظر می دانست٬ نمی دانم چی شد که یک هو گفت انسان حیوان اجتماعی است. البته ما با او مخالف بودیم چون بز هم خیلی حیوان اجتماعی است و ما دیده ایم که در گله های منظم در خس و خاشاک به دنبال خوردنی می روند.

ابلیس: باز آن بز یک شیری می دهد.

آدمیزاد: بله با گوشتش هم ابگوشت بز باش می شود درست کرد. از شکمش هم می شود طبل و تمبک ساخت. شاخش هم استفاده هایی دارد که بگذریم. منظور ما آن موقع این بود که انسان حیوانی سیاسی است.

ابلیس: یعنی نظر شما الان عوض شده است؟

آدمیزاد: تا حدود ۵۰ درصد. یعنی حالا ما میدانیم که انسان حیوان است. اما نمیدانیم چه جور جانوری است.

ابلیس: اگر از شما پرسیدند فلانی چه جور جانوری بود؟ بگویید آدم بود. معجون تلخ دلتنگی های سرگردان!

آدمیزاد: انسان حیوان دلتنگی است.

ابلیس: آدمی حسرت سرگردونه!

آدمیزاد: راستی حسین پاهی رفت بهشت یا رفت جهنم؟

ابلیس: خودت چی فک می کنی؟

آدمیزاد: من فک می کنم هیچ جا نرفت. یه راس رفت دژکوه.

ابلیس: شاید. بالاخره روح میره اون جایی که دل می خواد.

آدمیزاد: آتیشام دل دارن؟

ابلیس سکوت می کند.

آدمیزاد: منظورم اینه که تو وقتی دلت می گیره چه کار می کنی؟

ابلیس: وا... قدیم تر ها که وقت آزاد واسه این حرفا نداشتیم. ماشا... یکصد وبیست و چار هزار تا پیامبر و کلی اولیا و ابرار ریز و درشت بود که همه باید امتحان الهی پس میدادن. کلی هم فرعون و قارون و نمرود و کی و کی که باید ترتیبشون داده می شد. تازه اون موقع ها ما جوون بودیم و انرژتیک. سر پر بادی داشتیم. جوونی بود و سادگی بود و خوشگلی! اینجوری شد که ترتیب خودمون هم داده شد. پیر شدیم سر این کار آقا. شما حساب کن یک رقم حضرت نوح خدا بیامرز. اون همه سال وقت و انرژیمونو گذاشتیم. البته پشیمون نیستم. آدم تا جوونه و سرپاس باید کار کنه.

آدمیزاد: آدم؟

ابلیس: حالا ابلیس! کتاب جرج اورول رو مگه نخوندی؟ خط آخر که حیوونای مزرعه هی از آدما به خوکها و از خوکها به آدما نگاه می کردند و دوغ را از دوشاب باز نمی شناختند. بالاخره توی این همه سال قاطی هم بودن٬ من و شما کلی به هم شبیه شدیم.

آدمیزاد: موش مردگی و دودره بازی را قطعا" در طی این تماس ها یاد گرفتی! جوابم را نگرفتم. دل ابلیس بگیرد چه کار میکند؟

ابلیس: هیچی! مگر ما با بقیه چه فرقی داریم؟ مگر فقط ما دل داریم؟ یا دل ما ۶ تا حفره دارد. شما خیال می کنی دل عزرائیل نمی گیرد. همه اش از این بستر احتضار به آن صحنه ی انفجار بروی و مردم را قبض روح کنی! این هم شد کار؟ تازه کار ما یک موقع هایی هوس انگیز می شود که برای خودش تنوع است. آن بدبخت باید چه کار بکند؟ چن وقت پیش دیدمش بالای سر یک مریضی CPR می کرد و می گریست. با تعجب پرسیدم این چه حرکتی است؟ مگر تو عزرائیل نیستی؟  جواب داد این بنده خدا قرار بود ۱۷۰ سال عمر کند٬ فلان دکتر کشتش!

آدمیزاد: پهلوی لوطی و ملق بازی؟ این SMS اش مال خیلی وقت پیش است!

ابلیس: ببخشید٬ بیا اینجا تمامش کنیم. نویسنده خوابش می آید.

پایان

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 10:39  توسط آدمیزاد  |